ای بسته عهد مهر و وفا روی بادها

زخم تو مانده بر جگر اعتمادها 

زخم هزار ننگ و خیانت که هر زمان

نو می‌شود به همت این کهنه یادها 

من باورت نکردم و باور نمی‌کنی

کآتش زدی به خرمن این اعتقادها  

حتی برای کیفر دنیای جور تو

دل خوش نمی‌شود به فریب معادها 

در سرزمین وعده‌ی پروردگار تو

صد هود مانده بود به زندان عادها 

یوسف نی‌ام که شاه برآیم ز چاه مکر

من رستمم فتاده به چاه شغادها 

باتو مرا حکایت “مـُسلم”، مسلـَم است

ای در وفا به مذهب ابن‌زیادها 

گفتی که باز می شود این‌بار راه وصل

رفتی و جاودانه شد این انسدادها 

دستم دگر به راه نوشتن نمی‌رود

بر گردن تو خون تمام مدادها 

نی‌ما‌! غریب‌وار به غربت روانه شو

دیگر بس است دشنه‌ی این خانه‌زادها


بدون نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *