|
اَعمال پلید سرانجام حقیقتِ خود را آشکار میسازند، حتی اگر آنها را با تمام خاک دنیا از نظر مردم بپوشانند. ویلیام شکسپیر / هاملت … نخستین مسافرت من به خارج از کشور در سال ۱۳۷۵ انجام شد؛ با پروازای از فرودگاه بندرعباس به مقصد دبی. زمان انجام آن سفر، حدود ۸ سال پس از حملهی امریکا به هواپیمای مسافربری ایران بود. در آن دوران، به واسطهی فعالیت پدرام در نیروی هوایی، بارها با مباحثای پیرامون علل و عوامل آن حملهی هولناک مواجه شده بودم. در آن دوران، از توان و امکان فهم علل و عوامل آن حمله، و بررسی ارزیابی جزئیات آن واقعه برخوردار نبودم. با اینهمه، وقتی در نخستین سفر به خارج از کشور در همان مسیر هوایی قرار گرفته بودم که بستر مکانیِ آن واقعه بود، از چند روز پیش از انجام سفر به ابعاد و اعماق تراژیک آن حمله فکر میکردم. در طول سفر، تصور چگونهگی وقوع آن فاجعه لحظهای ذهنام را رها نکرد. سالها بعد، وقتی، بر مدار و محور مستندات، به بررسی و ارزیابی علل و عوامل آن حمله پرداختم، به این نتیجه رسیدم که هرگز نمیتوان و نباید بار مسئولیت اصلی آن را، از لحاظ حقوقی و اخلاقی، از دوش دولت امریکا برداشت. من تمامی مدعیات افرادای را که قائل به سهلانگاری یا عدم توجه مسئولان سیاسی و نظامی ایران نسبت به عواقب انجام آن پرواز بودند را شنیده و خوانده بودم اما هیچکدام از آنها باعث نمیشد که بتوانم دولت امریکا را مسئول اصلی آن واقعه ندانم. … در حدود دو دههی اخیر با دو مورد به صورت همزمان مواجه بودهام. نخست، در عرصهی عمل، مشاهده و بررسی و ارزیابیِ نوع و لون کنشها و واکنشهای هستهی مرکزی جمهوری اسلامی در عرصهی سیاست داخلی و خارجی، و، دو دیگر، در عرصهی نظر، بررسی و ارزیابی اکثر قریب به اتفاق آثار نوشته شده در عرصهی «اخلاق جنگ». توجه به این دو مورد، من را با حقایقای درباره حملهی موشکی به مدرسهی «شجره طیبه» میناب مواجه میکُند که، در ادامه، بر سبیل اختصار، به بخشهاای از آن اشاره خواهم کرد. … پس از وقوع انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ در روسیه، انقلابیونِ بلشویک جلسات خود را در مدرسهای دخترانه به نام اسمولنی تشکیل دادند. لنین نیز، به عنوان «رهبر انقلاب»، در نخستین دوران وقوع آن انقلاب، برای سکونت موقت راهی همان مدرسه شد. بر این اساس، قلب انقلاب اکتبر در مدرسهی اسمولنی میتپید. در آستانهی وقوع آن انقلاب، انقلابیونِ بلشویک، به زعامت کسانای چون لنین، تروتسکی، کامنف، زینوویف، بوخارین، اسوردلوف و …، در راستای آموزههای مارکسیستی، بارها بر این مسئله تاکید کرده بودند که نظام تزاری مدعیات و آموزههاای را، از طریق نظام آموزشی، به ذهن و ضمیر مردم روسیه تزریق میکُند که فرجام محتوم آن چیزی جز حفاظت و حراست از «نظام طبقاتی» در روسیه نیست. بر این اساس، بلشویکها بر این نظر بودند که «دولت» به مثابه حافظ منافع «طبقهی حاکم»، از نظام آموزشی در راستای تامین منافع «طبقهی حاکم» بهرهبرداری میکُند. بر اساس مدعیات بلشویکها، آن نوع بهرهبرداریها، قابل تقلیل به نظام آموزشی نبود. آنها بر این نظر بودند که «دولت» از دیانت و حقوق و هنر و اقتصاد و… نیز در راستای تامین همان منافع بهرهبرداری می کُند و بس. اما «رهبر انقلاب» در حالی در مدرسهی دخترانهی اسمولنی سکونت گزیده و به هدایت مسیر انقلاب میپرداخت که از حدود دو دهه قبل نبرد خود را با علما و روشنفکران روسیه آغاز کرده بود. علتالعلل آن نبرد چیزی جز این نبود که لنین آن علما و روشنفکران را نیروهای محصول و مولودِ «دولت بورژوایی» و ساخته و پرداخته شده در ظل و ذیل مناسبات «جامعهی طبقاتی» میدانست. بر این اساس، نخستین آثار لنین علیه کسانای چون پستیکف، میخائیلوفسکی و کریونکو (از اعاظم نارودنیکها)، استروه و بردیایف (از اعاظم «مارکسیستهای قانونی»)، کریچفسکی و مارتینوف (از اعاظم «اکونومیستها»)، اگرچه لزوما، و مطلقا، انتقاداتای نسبت به نیروهای خارج از اردوگاه «چپ» نبود اما بر اساس این اعتقاد بنیادین انجام میشد که آن نظریهپردازان و روشنفکران تحت تاثیر «آگاهی کاذبِ» ساخته و پرداختهی «دولت بورژایی»، به مثابه حافظ منافع «طبقهی حاکم»، قرار داشتند. بر این اساس، انقللابیونِ بلشویک، به رهبری لنین، فقط در مدرسه ساکن نبودند، ایشان از سالها قبل، در راستای براندازی حکومت تزاری، نبرد خود را علیه «مدرسه» آغاز کرده بودند؛ مدرسهای که محل تزریق «آگاهی طبقاتی»، به مثابه «آگاهی کاذب»، به ذهن و ضمیر اهل روسیه خصوصا روشنفکران بود. … «بله، ما مرتجع هستیم، شما روشنفکر هستید. شما روشنفکرها میخواهید که ما به هزار و چهار صد سال قبل برنگردیم. شما میترسید که اگر ما جوانان را مثل هزار و چهار صد سال قبل تربیت کنیم که با جمعیت کم، دو امپراتوری بزرگ را به باد داد. ما مرتجع هستیم؛ شماای که میخواهید جوانان ما را به تعلیمات غربی بکِشید، نه آن تعلیماتای که خودشان دارند، آن تعلیماتای که برای ممالک استعماری دارند، شما روشنفکر هستید… ما شما را آزاد گذاشتیم، و خودتان را به فحشا کشیدید؛ به بدتر از فحشا کشیدید، آبروی خودتان را بردید پیش ملت… خائنان در این مملکت با دستِ باز شروع کردند به فعالیت و توطئهچینی». این بخشای از سخنان آیتالله خمینی است در نخستین دوران تاسیس حکومت جمهوری اسلامی در ایران. آیتالله خمینی از سالها پیش از وقوع انقلاب ۱۳۵۷ به طرح این مدعا پرداخته بود که دولت ایران، به عنوان نیروی وابسته به «امپریالیسم» و «استعمارگران غربی»، در کارِ پرورش علما و روشنفکرانِ سرسپرده به آموزههای غربی است. هماو، آن نوع آموزهها را نه تنها بر خلاف اصول نظام نظری الهیات اسلام، بلکه، بر خلاف منافع و مصالح «ملی» میدانست. اما، با بررسی و ارزیابی دقیق و عمیق مجموعه آثار آیتالله خمینی مشخص نمیشود که مراد او از آموزههای غربی چیست. آیتالله خمینی بیش و پیش از هر چیز یک مبارز سیاسی بود. او بر این نظر بود که نظام نظری الهیات اسلام میتواند و باید، در دوران غیبت امام دوازدهم، بر اساس تولیت مجتهدین و فقهای شیعه، بر ساحت زیست اجتماعی در ایران سلطه و سیطره داشته باشد. این نوع دیدگاه، مشخصا پس از پیروزی جنبش مشروطهخواهی و، در ادامه، تاسیس حکومت پهلوی اول و دوم، دیدگاهای بود که در مرزهای مبارزهی سیاسی علیه دولت ایران قرار میگرفت. اما چرا؟ به این دلیل که یکی از مهمترین اهداف و توالی و توابع جنبش مشروطهخواهی در ایران تاسیس و استقرار دولت بود. با تاسیس و استقرار دولت، دوران سلطه و سیطرهی نظام نظری الهیات اسلام بر ساحت زیست اجتماعی در ایران پایان میگرفت. حکومت پهلوی اول، با توجه به اقتضائات تاریخی ایران در آن دوران، هر چه در توان داشت در راستای تحقق آن هدف بنیادین جنبش مشروطهخواهی بهکار گرفت. بر این اساس، در آن دوران، هرگونه تلاش در راستای استمرار سلطه و سیطرهی نظام نظری الهیات اسلام بر ساحت زیست اجتماعی معنا و مبنا و نتیجهای جز ورود به عرصهی مبارزهی سیاسی علیه دولت ایران نداشت. با توجه به این مورد، آیتالله خمینی هر نوع «عِلم»ای را که نتیجهای جز دفاع از استمرار سلطه و سیطرهی نظام نظری الهیات اسلام بر ساحت زیست اجتماعی داشت، به عنوان «عِلم غربی» و «استعماری»، بیاعتبار میدانست. و چون چنین بود، او بر این نظر بود که نظام آموزشی در دوران حکومت پهلوی، نظامای است که دارای «مشروعیت» و اعتبارِ شرعی و «ملی» نیست. مدعی آیتالله خمینی را از منظر «غیرشرعی» بودن آن نظام آموزشی میتوان فهمید، اما او چرا آن نظام آموزشی را «غیرملی» میدانست؟ به اینجهت که او بر این نظر بود که مشی «ملی» در عرصهی سیاست، به مثابه مشی ایجاد کنندهی سامان زیست اجتماعی، فقط و تنها فقط میتواند در راستای استمرار سلطه و سیطرهی نظام نظری الهیات اسلام بر ساحت زیست اجتماعی باشد. به دیگر بیان، او بر این نظر بود که هر نظام سیاسی «غیرشرعی» حتما و قطعا نظامای «غیرملی» خواهد بود. این نوع دیدگاه آیتالله خمینی، او را به یکی از مهمترین مخالفان نظام آموزشی در حکومت پهلوی اول و دوم بدل کرده بود. بر این اساس، با وقوع انقلاب ۱۳۵۷، رهبر انقلاب و نیروهای وابسته به او، فقط در مدرسهی دخترانه ی رفاه سکونت نداشتند، بلکه، ایشان از سالها قبل از وقوع آن انقلاب، نبرد خود را با «مدرسه» آغاز کرده بودند؛ مدرسهای که محل تزریق «آموزههای غربی» به مثابه آموزههای غیرشرعی و «غیرملی» به ذهن و ضمیر اهل ایران خصوصا روشنفکران بود. … حدود ۷ دهه سلطه و سیطرهی «حکومت انقلابی» بر شوروی، دورانای بود که با «انقلاب علمی» و «انقلاب فرهنگی» آغاز شد. متولیان آن «حکومت انقلابی» بر آن بودند تا «علم بورژوایی» و «علم طبقاتی» را نابود کرده و جایگزینای چون «علم پرولتری» و «علم کمونیستی» به شوروی و جهان معرفی کُنند. در سوی دیگر ماجرا، متولیان «حکومت انقلابی» در ایران نیز فعالیت خود را با «انقلاب علمی» و «انقلاب فرهنگی» آغاز کردند. متولیان آن «حکومت انقلابی» بر آن بودند تا، با نابودی «علم غیراسلامی» و «علم غربی»، جا برای ارائهی «علم اسلامی» در ایران و جهان باز شود. تجربهی تاریخی، مجموعا حدود یک سده معرکهگیری آن دو «حکومت انقلابی» در عرصهی عِلم، به آشکارترین شکل ممکن در برابر ما قرار دارد. تجربهای که بر اساس فرآیند «علم کمونیستی» و «علم اسلامی»، فرآوردهای جز هدم دانشگاه و حذف دانشمندان متخصص و انحطاط علمی و تبدیل نظام آموزشی به ابزارای سیاسی و دینی، نداشته است. … بسیاری از انقلابیون مسلمان، که حتی از عاملان و آمرانِ اشغال و گروگانگیری در سفارت امریکا در تهران بودند، فرزندان خود را جهت انجام تحصیلات عالی راهی امریکا و دیگر کشورهای غربی کردند. ایشان به خوبی میدانستند که فریادهای «مرگ بر امپریالیسم» و «مرگ بر امریکا» و… اگرچه میتواند خودشان را بر مسند مناصب مهم حکومتی بنشاند، اما در عرصهی عِلم و دانش از قابلیت نشاندن فرزندانشان بر مسند اعتبار علمی برخوردار نیست. از دیگر سو، ایشان به خوبی میدانستند که «علم اسلامی» اگرچه میتواند به کارِ مبارزهی سیاسی بیاید اما، ورای آن عرصه، آنجا و آنگاه که کسی در پی کسب اعتبار علمی باشد گریز و گزیرای از توسل و تمسک به «علم غیراسلامی» نخواهد داشت. اما آن حکومتای که بر اساس این نوع سیاستورزیها در عرصهی نظام آموزشی بر ایران سلطه و سیطره پیدا کرده بود، پس از حدود نیم سده، متولیان و مسئولانای داشت با این نوع دیدگاه که فرجام محتوم سلطه و سیطرهی «علم غیراسلامی» بر نظام آموزشی در ایران چیزی جز نابودی جمهوری اسلامی نخواهد بود. به دیگر بیان، ایشان اگرچه میدانستند فرآوردهی سلطه و سیطرهی «علم اسلامی» بر نظام آموزشی چیزی نخواهد بود که بهکارِ سامان زیست اجتماعی بیاید، اما، در عین حال، بر این نظر بودند که با سلطه و سیطرهی «علم اسلامی» بر نظام آموزشی میتوان مانعای ستبر و سترگ در راستای ایجاد و بسط «علم غیراسلامی» در ایران ایجاد کرد. به دیگر بیان، «علم اسلامی» اگرچه از کارکردای علمی برخوردار نبود اما از آن جهت که دارای کارکردهای مهم سیاسی بود باید بر نظام آموزشی کشور سلطه و سیطره مییافت.
نام مدرسهای که در «جنگ چهل روزه» مورد حملهی موشکی قرار گرفت «شجره طیبه» است. مدرسهای که با عنوانای «اسلامی» در جوار یک پایگاه نظامی قرار گرفته است. دختران و پسران دانشآموز با پوشش «اسلامی» به آن مدرسه میرفتند تا آیندهی، علمیِ، خود را بر اساس تحصیل در نظام آموزشیِ مبتنی بر «علم اسلامی» رقم بزنند. متولیان جمهوری اسلامی پیش از به قدرت رسیدن در عرصهی سیاست، سالها علیه نظام آموزشی ایران، در حکومت پهلوی، اقدام به فعالیت سیاسی کرده بودند. همایشان، در نخستین دوران استقرار «حکومت اسلامی»، تنها وزیر آموزش و پرورش زن در ایران را، بر اساس اتهامات «مذهبی و سیاسی»، اعدام کردند. رهبر همان انقلاب، آشکارا اعلام میکرد: «همه اشخاصای که علاقه دارند به این کشور، علاقه دارند به اسلام، علاقه دارند به این ملت، توانشان را روی هم بگذارند برای اصلاح دانشگاه. خطر دانشگاه از خطر بمب خوشهای بالاتر است». و مراد او از «اصلاح دانشگاه» چیزی نبود جز سلطه و سیطرهی «علم اسلامی» بر نظام آموزشی در ایران. اما یکی از فرآوردههای همان نظام آموزشی، پس از حدود ۴۷ سال، این بود که خیل فارغالتحصیلان از مدارس و دانشگاههای کشور، در مخالفت با حکمرانی متولیان جمهوری اسلامی در ایران، بارها گام در وادی اعتراضات خیابانی گذاشتند. به دیگر بیان، آن نوع نظام آموزشی خاستگاه پرورش مهمترین و بیشترین مخالفاناش شده بود. این «مشکلِ» بنیادینای بود که متولیان جمهوری اسلامی سالها از توجه اساسی به آن شانه خالی میکردند. در ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ اکثریت قریب به اتفاق معترضانای که در خیابانهای کشور توسط نیروهای حکومتی کشته شدند نوجوانان و جوانانِ برآمده از همان نظام آموزشی بودند. حکومت مستقر در ایران، باید در مواجهه با این پرسش قرار میگرفت که چرا به جاای رسیده که اقدام به کشتار هزاران نوجوان و جوانای کرده که همهگی برآمده از نظام آموزشی مطلوبِ تحت مدیریت خوداش بودند. اما این پرسش بنیادین هیچ اعتبارای برای متولیان جمهوری اسلامی نداشت. در سوی دیگر ماجرا، متولیان و مسئولان در عرصهی سیاسی و نظامیِ جمهوری اسلامی نیز همهگی برآمده از همان نظام آموزشی بودند. در اینجا، حکومت مستقر در ایران باید در مواجهه با این پرسش قرار میگرفت که چرا نیروهای سیاسی و نظامیِ برآمده از نظام آموزشی مطلوب حکومت از توان و مهارتِ نکِشاندن ایران به ورطهی جنگهای متعددِ ویرانگر برخوردار نبودند. این پرسش بنیادین نیز هیچ اعتبارای برای متولیان جمهوری اسلامی نداشت. در چنین شرایطی، خبر حملهی مرگبار موشکی به مدرسهی «شجره طیبه» در میناب منتشر شد. بسیاری از ایرانیانِ برآمده از نظام آموزشی تحت کنترل و مدیریت جمهوری اسلامی، در نخستین مواجهه بر این باور بودند که عامل اصلی حمله نه ارتش امریکا بلکه نیروهای نظامی جمهوری اسلامی هستند. در اینجا، حکومت مستقر در ایران باید در مواجهه با این پرسش قرار میگرفت که چرا خیل جماعتِ برآمده از آن نظام آموزشی آنگونه نسبت به گفتار و رفتار جمهوری اسلامی در بیاعتمادی کامل سِیر میکُنند. اما این پرسش بنیادین نیز هیچ اعتبارای برای متولیان جمهوری اسلامی نداشت. در مواجهه با واقعهی مدرسهی «شجره طیبه» فقط و تنها فقط این نکته برای متولیان جمهوری اسلامی دارای اهمیت بود که اکثریت مردم ایران باید امریکا را عامل وقوع آن حمله بدانند و، بر آن اساس، تبدیل به نیروهاای شوند که تنفر از امریکا را سرمایهی دفاع از عملکرد جمهوری اسلامی کُنند. این نوع دیدگاه در اردوگاه متولیان جمهوری اسلامی، اصولا و اساسا، فرآوردهی محتوم همان نوع نظام آموزشی حاکم بر کشور طی ۴۷ سال اخیر است. بر اساس این دیدگاه هیچ اهمیت و اعتبارای ندارد که یک واقعه تحت تاثیر چه علل و عواملِ پیشینای ایجاد شده است. هیچ اهمیت و اعتبارای ندارد که یک واقعه، بر اساس اتکا و ابتنا بر مجموعهای از مستندات و واقعیات، چرا و چگونه ایجاد شده است. هیچ اهمیت و اعتبارای ندارد که «ما» نیز میتوانیم زمینهساز انجام جنایت از جانب «دشمن» شویم و، چون چنین است، مسئولیتِ آن جنایت را کاملا بر دوش «دشمن» نهادن، «ما» را، در عرصه ی حقایق و واقعیات، از مسئولیت کامل در ارتکاب «جرم» تبرئه نمیکُند. در واقعهی حمله به مدرسهی «شجره طیبه»، برای متولیان جمهوری اسلامی، هیچ اهمیت و اعتبارای ندارد که چرا آن مدرسه در جوار یک پایگاه نظامی قرار دارد. چرا، بر اساس کوهای از اسناد ارائه شده از جانب همان متولیان، وقتی مقامات ارشد جمهوری اسلامی «اطمینان داشتند» که نیروهای نظامیِ امریکایی مستقر در حاشیهی خلیج فارس، پس از به بنبست رسیدن مذاکرات هستهای، به ایران حمله خواهند کرد، باز هم مانع فعالیت آن مدرسهی واقع در «منطقهی جنگی» نشدند؟ چرا، با توجه به احتمال قریب به یقینِ ایجاد خسارات بنیادینِ ناشی از ورود کشور به عرصهی «جنگ نامتوازن»، متولیان جمهوری اسلامی هزینهی جنگای را پذیرفتند که فرجاماش میتوانست استمرار حکمرانی جمهوری اسلامی بر ویرانههای ایران باشد؟ آیا فقط اینکه حکومت در اختیار اپوزیسیون انقلابی قرار نگیرد کافی است برای توجیه تحمیل هزینههای بنیادین انسانی و اقتصادی به ایران و ایرانیان؟ آیا کشتار هزاران ایرانیِ معترض به شرایط اقتصادی و سیاسی کشور میتواند و باید انجام شود فقط و تنها فقط اگر باعث توقف و عدم استمرار اعترضات خیابانی شود؟ آیا با «داعشی» و «اسرائیلی» نامیدن آن معترضان میتوان حکومت مستقر را از ورطهی ناکارآمدی و عدم مشروعیت بیرون کشید؟ آیا با تقدیس «تمنای شهادت» از جانب مقامات ارشد حکومت، میتوان ضعفهای بنیادین دفاعی و امنیتی حکومت و کشور را بدل به قوت کرد؟ مسیر طرح و پیگیریِ اینگونه پرسشها، و بسی بیش از اینها، طی حدود نیم سدهی اخیر ، در بسترهای رسمی و قانونی، مسدود شده است. علتالعلل این مسدودسازی نیز چیزی نیست جز سلطه و سیطرهی مطلق یک نظام سیاسی ایدئولوژیک بر نظام آموزشی کشور. متولیان نظام سیاسی حاکم بر این باور بوده و هستند که فرآوردهی سلطه و سیطرهی «علم اسلامی» بر نظام آموزشی کشور «شهروندان»ای خواهد بود که میتوان ذهن و ضمیر ایشان را به نوعی مدیریت و کنترل کرد که با آنگونه پرسشها گریبان نظام سیاسی حاکم را نگیرند؛ «شهروندان»ای که عاملان اصلی کشتار ۱۸ و ۱۹ دی را فقط اپوزیسیون انقلابی و اسرائیل، و عاملان اصلی فاجعهی مدرسهی «شجره طیبه» را فقط ارتش امریکا بدانند و بس. و در چنین شرایطی، با وجود چنان نظام آموزشی، نظام سیاسی حاکم چرا باید ذرهای پروای انجام هر خطا و جنایتای علیه ایران و ایرانیان داشته باشد؟ مگر نه آنکه، با ابتنا و اتکا بر فرآیند آن نوع نظامی آموزشی، میتوان و باید همواره بخشهاای از «حقیقت» را حذف کرد و یک سریال را از هر قسمتای که خوش داریم نمایش دهیم و یک رمان را از هر صفحهای که در راستای منافعمان هست بخوانیم. … نوجوانی که در سال ۱۳۷۵ سوار بر هواپیما ، از بندرعباس راهی دبی بود و در تمام طول سفر به حملهی موشکی ارتش امریکا در ۱۲ تیر ۱۳۶۷ به هواپیمای مسافربری ایرانی فکر میکرد، پس از مواجهه با ماجرای حملهی موشکی به مدرسهی «شجره طیبه»، این مقاله را مینویسد. او، طی ۳۰ سال اخیر، از یکسو، کنشها و واکنشهای حکومت جمهوری اسلامی را مورد مشاهده و بررسی و ارزیابی قرار داده و، از دیگر سو، خود را از سلطه و سیطرهی نظام آموزشیِ ساخته و پرداختهی جمهوری اسلامی خارج کرده است. چنین کسی، بر مدار و محور واقعیات ملموس و مشهود سیاسی، و بر اساس مستندات موجود، نمیتواند مسئولیت کاملِ آن حملهی مرگبار را مطلقا بر دوش ارتش امریکا بگذارد؛ چرا که، نگارندهی این سطور، نه شاگرد مکتبِ انقلابیون ساکن در مدرسهی اسمولنی است نه انقلابیون ساکن در مدرسهی رفاه. از دیگر سو، او میداند، و نمیتواند نداند، که «موشک»های پرتاب شده از مدرسهی اسمولنی و رفاه چه بسیار مدرسههاای چون «شجره طیبه» را نابود کرده، و انقلابیون ساکن مدرسهی اسمولنی و مدرسهی رفاه، بر ویرانههای آن مدارس، شعار «مرگ بر ضدانقلاب» سر دادهاند.
|





دیدگاهتان را بنویسید