چرا اعتراضات خیابانی فرانسه سیمای تمامنمای شکست میراث مارکس است؟از می 68 تا اکتبر 26
|
ابلهان با شتاب به جاای میروند که فرشتهگان از گام نهادن در آنجا میهراسند. الکساندر پوپ ادموند برک/ تأملاتی در انقلاب فرانسه … فیلمای از اعتراضات خیابانی اخیر در فرانسه دیدم که جوانان معترض در کارِ کندن سنگفرشهای خیابانهای پاریس بودند برای تبدیل آن سنگها به سلاحای برای حمله به پلیس. مشاهدهی این صحنه یادآور یکی از شعارهای جوانان فرانسوی در جنبش «می 68» بود؛ Sous les pavés, la plage زیر سنگفرشها ساحل است. جوانان فرانسوی در می 1968، در متن و بطن ماجرا، دولت فرانسه را به زعامت کسانای چون شارل دوگل (رئیسجمهور) و ژرژ پمپیدو (نخستوزیر) علتالعلل مصائب خود و کشور نمیدانستند، آنها بر این باور بودند که «دولت»، به مثابه مهمترین فرآوردهی فرآیندِ علم و فلسفهی سیاستِ مدرن، «چیزی جز کمیتهای برای اداره امور مشترک کل طبقهی بورژوازی نیست». این مدعا، برآمده از آموزههای کارل مارکس در مانیفست حزب کمونیست بود. مارکس (و انگلس) در همان مانیفست به طرح این مدعا نیز پرداخته بود که: «قدرت سیاسی، به معنای دقیق کلمه، چیزی جز قدرت نظاممندِ یک طبقه برای سرکوب طبقهای دیگر نیست». در می 1968 بسیاری از اهالی اردوگاه مارکسیسم، بر اساس مواجهه با واقعیات تاریخی، در عرصهی سیاست و اقتصاد، در نیمهی نخست سدهی بیستم در اروپا و چین و شوروی، گام در وادی مواجههی انتقادی با برخی از مدعیات و آموزههای مارکس نهاده بودند. اما، به رغم این مشی انتقادی، هنوز این مدعا از مدار و محور اردوگاه چپ خارج نشده بود که یکی از مهمترین نیروهای باعثِ عدم سامان زیست اجتماعی در اروپا چیزی جز دولت نیست. در همان دوران و در همان میدان، مارکسیستهای آلمانی و فرانسوی، به رغم اختلاف نظرهای متعدد و متنوع، از این منظر دارای اشتراک نظر بودند که: «دولت مدرن» (modern state) هنوز خاستگاه «طبقاتی» خود را از دست نداده و هنوز، از منظر کارکردگرایی، نیروی اصلیِ حافظ منافع «طبقهی حاکم» است و بس. اما، در سوی دیگر ماجرا، عدهای از مخالفان و منتقدان استمرار مشی «ضد دولت» در اردوگاه چپ، به طرح این مدعا میپرداختند که مبارزهای که با هدف نابودی دولت انجام شود، اصلا و اساسا، مبارزهای است که جاای و پاای بر زمین واقعیات ملموس و مشهود علمی و فلسفی ندارد. به دیگر بیان، این عده با سلاح طعن و طنز خطاب به مبارزان در اردوگاه چپ چنین میگفتند: «نگر تا حلقهی اقبال ناممکن نجنبانی». اما پاسخ مبارزان چپ در جنبش «می 68» به اینگونه انتقادات چیزی جز این شعار نبود: Soyez réalistes, demandez l’impossible واقعبین باشید؛ ناممکن را بخواهید! … از می 1968 تا اکتبر 2026 جنبشهای اعتراضی متعدد و متنوعای در تاریخ سیاست در فرانسه ثبت شده است. وجه مشترک اکثر قریب به اتفاق آنها نیز چیزی نبوده جز اعتراض به سیاستهای دولت. اما به رغم تمامی این اعتراضات، هنوز در فرانسه، و در تمام اروپا، دولت یگانه نیروی مشروع در عرصهی سامان زیست اجتماعی است. و این واقعیتِ غیرقابل انکار، بر صحنهی تاریخ سیاست در اروپا و جهان، آشکارترین شاهدِ شکست و هزیمتِ اردوگاه چپ است. معنا و مبنای آن هزیمت چیزی جز این نیست که در اردوگاه چپ هدفِ مبارزهی سیاسی دیگر نابودی دولت، به مثابه مهمترین نیروی حافظ «طبقهی حاکم»، نیست. اما چرا؟ مارکس و سایر رفقا، پُربیراه نمیگفتند که: «دولت مدرن خاستگاهه بنیادین طبقاتی دارد». اما اشتباه مارکس و اخلاف او این بود که نمیدانستند آن «خاستگاه طبقاتی»، در مجموع، مولدِ نیروهای مفیدتر و کارآمدترای در راستای سامان زیست اجتماعی است. در نیمهی دوم سدهی نوزدهم، از جانب مارکس و هواداراناش، آنچه به عنوان «نظام سرمایهداری» مطرح میشد دارای «خاستگاه طبقاتیِ» ناظر به «طبقهی بورژوازی» بود. مارکس بر این نظر بود که این نوع «خاستگاه طبقاتی» یکی از مهمترین علل و عوامل ساخت و پرداخت دولت است. به دیگر بیان، «طبقهی بورژوازی»، به مثابه «طبقهی حاکم»، نیازمندِ یک نیروی مقتدر و کارآمد برای حافظت و حراست از منافع خود (منافع بورژوازی) در ساحت زیست اجتماعی بوده است. بر این اساس، «طبقهی بورژوازی» هرچه در توان داشته در راستای ساخت و پرداختِ دولت، به مثابه نیروی مذکور، به کار گرفته است. اما این تمام ماجرا نیست. مارکس بر این باور بود که «طبقهی بورژوازی»، بر زمین واقعیات ملموس و مشهود تاریخی، کارای جز تاسیس و تجهیز دولت نمیتوانسته انجام دهد. به دیگر بیان، «موقعیت تاریخیِ» «طبقهی بورژوازی» به گونهای بود که تبدیل به «طبقهای انقلابی» شد؛ در راستای مبارزهی «انقلابی» علیه فئودالیسم با هدف نابودی آن «طبقه». اما «بورژوازی» در آن دوران، به مثابه «طبقهای انقلابی»، پس از سلطه و سیطره بر ساحت زیست اجتماعی، بر اساس مدعیات مارکس، بدل به«طبقه»ای شد که در راستای تامین منافع خود کمر به استثمار «طبقهی پرولتاریا» بسته بود. اما، این «استثمار» نیز، بنابر ویژهگی بنیادین بورژوازی، اجتنابناپذیر بود. «طبقهی بورژوازی»، در راستای گسترش دامنهی منافع خود، به گسترش عمق و دامنهی فرآیندِ صنعتی شدن اروپا و رشد تکنولوژیک در آن دیار پرداخته بود؛ گسترشای که فرجام محتوم آن افزایش دامنهی «طبقهی پرولتاریا» بود. به دیگر بیان، «طبقهی بورژوازی» با یک دست در کارِ گسترشِ دامنهی منافع خود بود و با دستای دیگر در حال گسترش تعداد «گورکنانِ خود». بر همین اساس بود که مارکس (و انگلس) در مانیفست مینوشت: «بورژوازی بیش از هر چیز گورکنان خود را میآفریند…». مراد مارکس از آن «گورکنان» چیزی نبود جز «طبقهی پرولتاریا». بنابراین، «طبقهی بورژوازی»، از یک سو، در راستای گسترش دامنهی منافع خود اقدام به ساخت و پرداختِ دولت و، از دیگر سو، اقدام به گسترشِ اجتنابناپذیرِ «طبقهی پرولتاریا» کرده بود؛ «طبقه»ای در مقام گورکنان خویش. مارکس «خاستگاه طبقاتی» دولت در جهان جدید و دوران مدرن را درست تشخیص داده بود. او دولت را ابزارای میدانست که به مثابه فرآوردهی محتوم دوران مدرن، بدل به ابزارای در راستای تامین منافع متولیان نظام سرمایهداری شده است. اما، او، آنچه «نظام سرمایهداری» میدانست نظامای نبود که منافع و مواهباش فقط و تنها فقط متعلق به «طبقهی بورژوازی» باشد. «طبقهی بورژوازی» در سیر تاریخی خود به جاای رسیده بود که تامین منافعاش در ناسازگاری محض با تامین منافع عمومی قرار نگرفته بود. فرجام چنین وضعیتای این بود که تامین منافع «طبقهی بورژوازی» لزوما به معنای عدم سامان زیست اجتماعی نبود. اما چرا؟ مارکس و هواداران او این نکته را نفهمیده و نسنجیده بودند که دولت ابزاری قابل تقلیل به نیروی حافظ منافع «طبقهی برتر» نخواهد بود. مارکس با تقلیل نیروهای تاثیرگذار موجود در ساحت زیست اجتماعی، در اروپای در آستانهی سدهی بیستم، به دو نیرویِ «بورژوازی و پرولتاریا»، در بستر این مدعا خفته بود که «تاریخ تمام جوامع تاکنون تاریخ مبارزات طبقاتی بوده است». مارکس در نامهای به ژوزف ویدمیر نوشت: «هیچ امتیازی برای کشف وجود طبقات در جامعهی مدرن، یا کشف پیکار میان آنها، مربوط به من نمیشود. مدتها پیش از من، تاریخنگاران بورژوا تکامل تاریخی این پیکار طبقاتی را، و اقتصاددانان بورژوا کالبدشکافی این طبقهها را، تشریح کرده بودند. کاری که من انجام دادم و تازگی داشت نشان دادن این نکتهها بود: 1- هستی طبقات صرفاً وابسته به مرحلهی تاریخی خاصی در تکامل تولید است. 2- پیکار طبقاتی به صورت ضروری به دیکتاتوری پرولتاریا منجر خواهد شد. 3- این دیکتاتوری صرفاً پایهگذار به انحلال تمامی طبقهها و استقرار یک جامعهی بدون طبقه خواهد شد». اجل مجال نداد تا مارکس باشد و ببیند که تمام آن «خواهد شد»ها چگونه بدل به «نشد» شدند. مارکس دامنه و عمق کارکردهای دولت را به دیدهی تخفیف و تسخیف نگریسته بود. او نمیدانست که با گسترش دامنهی فرآیند و فرآوردههای «نظام سرمایهداری» نیروهای سیاسی متعدد و متنوعای در ساحت زیست اجتماعی ظهور و بروز خواهند کرد و «اسطوره»ی «پیکار دائم طبقاتی» را به باد بیاعتباری خواهند سپرد. در چنین شرایطی، دولت نه تنها قابل تقلیل به ابزارای در راستای حفاظت و حراست از منافع «طبقهی برتر» نخواهد بود بلکه بدل به ابزارای خواهد شد که هر نیروای در عرصهی سیاست را در وضعیتای قرار دهد که مسیر تامین منافعاش از وادی ضرورتِ سامان زیست اجتماعی، یا به عبارت دیگر از وادی تامین منافع و مصالح عمومی، بگذرد. … 143 سال پس از مرگ مارکس، 58 سال پس از خاموشی جنبش «می 68»، در اکتبر 2026سنگفرشهای پاریس فقط با دستان اهالی اردوگاه چپ نابود نمیشوند. نیروهای دیگرای، از سایر اردوگاههای سیاسی، نیز در کنار مبارزان چپ در میدان اعتراض به سیاستهای دولت فرانسه قرار گرفتهاند. بگذار همهگی با دستِ «چپ» سنگفرشهای کَنده شده را بدل به سلاح اعتراض کُنند و با دستِ «راست» نمادهای حکومتی را به آتش کِشند. به پاهایشان نگاه کُنید؛ پاهاای که دیگر در مسیر مبارزه برای «نابودی دولت» قرار ندارند. مخالفان و منتقدان اردوگاه چپ به خوبی سرِ این جماعت معترض را به سنگ این حقیقت کوبیدهاند که: زیر سنگفرشهای نابودی دولت ساحلای نیست؛ هرچه هست گردابِ کرهشمالی و کوبا و یمن و افغانستان و ایران است.
|




دیدگاهتان را بنویسید